،
هذا جني الشعر الله يهديه سهران فقلب على الفارسي :
بِادشاهی اين شنيد از صادقی
بر درخت و ميوه اش شد عاشقی
قاصدی دانا ز ديوان و ادب
سوی هندوستان روان کرد از ادب
سالها ميكّشت آن قاصد از او
كّرد هندوستان برای جستجو
شهر شهر از بهر اين مطلوب كّشت
نى جزيره ماند نه کوه و نه دشت
وعلى هالتعب ولا حصل على الشجرة بعدين ، بس هذي حب الدنيا وما يسوي ...